سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تاریخ : یادداشت ثابت - جمعه 92/9/2 | 9:50 عصر | نویسنده : امیررضا
تاریخ : یادداشت ثابت - یکشنبه 92/8/20 | 8:29 عصر | نویسنده : امیررضا
تاریخ : یادداشت ثابت - یکشنبه 92/8/20 | 8:23 عصر | نویسنده : امیررضا

از دختر یکی از دوستانم پرسیدم که وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشی؟ نگاهم کرد و گفت که می خواد رئیس جمهور بشه.

پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی، اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک می کنم.
بهش گفتم: نمی تونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، می تونی از فردا به خانه ی من بیایی و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اون وقت من به تو 50 دلار می دهم و تو رو می برم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو می تونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدید خرج کنن.
مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت: چرا همون بچه های فقیر رو نمی بری خونه ات، تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم: به دنیای سیاست خوش اومدی!




تاریخ : یادداشت ثابت - یکشنبه 92/8/20 | 7:49 عصر | نویسنده : امیررضا

عیب نداره.....                                عیب نداره که " تنهایی " عیب نداره که شبا بدون " شب بخیر " می خوابی ... عیب نداره که جمله ی "دوستت دارم " رو نمیشنوی ... عیب نداره که دلش دیگه برات " تنگ " نمیشه ... عیب نداره حرفاتو باید تو تختت با " خودت " بزنی ... عیب نداره زیر بارون بدون چتر ، باید " تنها " خیس شی ... عیب نداره که کسی نیست " درد " هاتو بهش بگی ... عیب نداره گلم ، " خدا بزرگه " اونم تنهاست ، بدون شب بخیر می خوابه ، دوستت دارم های تورو میشنوه و دلش برات تنگ میشه ! حرفاتو به اون بزن ، زیر بارون باهاش قدم بزن.... . . . .




تاریخ : یادداشت ثابت - جمعه 92/8/18 | 12:38 صبح | نویسنده : امیررضا

 

سه متن ادبی بسیار زیبا

 

  • مرد مقدس

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه
می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی… من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است….

*

*

  • مرد پلید

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.
فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.
مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.
فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد…
صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد…

*

*

  • شوالیه

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد استاز ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش به خاطر ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.
همان شب به قله کوه رسیدند… و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.
شوالیه ی اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم.
اما شوالیه ی دوم به دستور عمل کرد. هنگام برگشت، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید: الماس ناب بودند.
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.




تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 92/8/10 | 8:20 عصر | نویسنده : امیررضا

 

ماجرای سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی-طنز

 

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن.

 

زن فرانسوی گفت:به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه ... خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم.

خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!

روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

 

زن انگلیسی گفت:من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.

روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.

 

زن ایرانی گفت :من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چیزی ندیدم

روز دوم هم چیزی ندیدم

روز سوم هم چیزی ندیدم

شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم.




تاریخ : یادداشت ثابت - شنبه 92/8/5 | 12:2 صبح | نویسنده : امیررضا

 

  از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت
:چرا این همه وقت صرف این یکی میکنید؟ خداوند پاسخ داد:"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد،زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش را نمی داند . . ."

 




تاریخ : یادداشت ثابت - دوشنبه 92/6/5 | 9:58 عصر | نویسنده : امیررضا
  •  خیانت
  • من به باران فکر میکنم،تو به دروغی که چند لحظه دیگر،میخواهی
  • بگویی!
  • من به تو فکر میکنم،تو به کسی که چند لحظه پیش لبخند زد...
  • پیاپی زیر بارانی که میریخت بر سر و صورت چتری زنانه!!!
  • من به رفتن فکر میکنم به بی خیالی کشنده،به رهایی دلگیر........
  • تو به لبخند چند لحظه پیش.......به روزهای خوش آینده...!!!!



  • تاریخ : یادداشت ثابت - دوشنبه 92/6/5 | 2:47 عصر | نویسنده : امیررضا

    طنز : اینم عاقبت تعریف کردن از خانوم ها

     

    مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!
    زن: از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــگ بووووووود!


    مرد: اون که 100%… هیکلت همیشه قشنگ بوده…
    اصلاً من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد…!
    زن: یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟
    خیلی هیــــــــــــزی!
    مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شدم…
    هیکلت واسم مهم نبود!
    زن: یعنی چی؟!
    پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برا عمم؟!
    هیکلم برات مهم نیست؟!!
    مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست…!
    زن: یعنی الان میرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!!
    مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه خصوصیاتت، برام مهمه!
    زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته باشی؟
    خیلی نامردی…
    چیه پای کسی درمیونه؟؟!!
    مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریفتو کردیماااا؟؟!!
    زن: دیدی… دیدی…
    پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته که داری ازم تعریف می کنی؟!
    برو از جلو چشام دور شو…
    یه چند ساعت نمی خوام قیافتو ببینم…



    تاریخ : یادداشت ثابت - جمعه 92/5/12 | 11:24 عصر | نویسنده : امیررضا

    رفتم واسه استخدام, یارو میگه اومدی واسه استخدام؟

    پ ن پ اومدم ببینم کی استخدام می شه ازش شیرینی بگیرم!

    *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

    سوال پرسیده ، یه کم مکـث کردم ،

    ادامه مطلب...


  • سامان | اخبار | خرید اینترنتی