سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تاریخ : یادداشت ثابت - سه شنبه 94/4/24 | 2:1 عصر | نویسنده : امیررضا

زن به شیطان گفت :

آیا آن مرد خیاط را میبینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق

دهد ؟

شیطان گفت :

آری و این کار بسیار آسان است ..

پس شبطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی

سعی

کرد او را وسوسه کند ..

اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلأ به

طلاق

فکر هم نمیکرد ..

شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط

اعتراف

کرد!!!

سپس زن گفت :

اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن !

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچهء زیبا میخواهم پسرم میخواهد

آن را

به معشوقه اش هدیه دهد ..

پس خیاط پارچه را به زن داد ...

سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط

در را

باز کرد وآن زن به او گفت :

اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای

نماز ، ..

و زن خیاط گفت :

بفرمایید،خوش آمدید ..

و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت

در

اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از

خانه

خارج شد ...

هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و

فورا

داستان آن زن و معشوقه ء پسرش را به یاد آورد و

همسرش

را همان موقع طلاق داد !!!..

سپس شیطان گفت :

اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف میکنم !!!

و آن زن گفت :

کمی صبر کن ...

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر

بازگردانم؟؟ !

شیطان با تعجب گفت :

چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت :

همان پارچهء زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی

دیگر

میخواهم ...

برای اینکه دیروز رفتم به خانهء یک زنه محترم برای

ادای

نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم

و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او

بگیرم ...

مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را

برگرداند به خانه اش .

در حال حاضر شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

و

اطلاع دیگری از وی در دسترس نیست????????




  • سامان | اخبار | خرید اینترنتی